زمستان به نیمه رسیدهو دلی که هنوز برای نو شدن سخت دست و پا می زندزمستان به نیمه رسیدهو افسوس که ما هنوز در میان کینه ها گم شده ایمدرختها عریان شده اند و کوهها سپیدو هزار اشک که دلهایمان هنوز سفید نگشته استزمان چندانی نمانده برای آشتی با خودمانبرای شروعی دوبارهصاف کن دلت راو روحت را نفسی تازه بدم که عشق در راه است.
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
از ان روزهایی است که همه درها بسته استو من در گرداب تشویش و نگرانی سردرگمگره ای سخت که شاید باز شودو سوسوی امیدی برای باز شدن این گرهچشمانم منتظر استتا راه عبور نمایان شودو من چه سخت محتاج این عبورم
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی

اما من نمی دانم که امیدوارم باشم یا نه؟
نمی دانم که خدا به من امید دارد یا نه؟

حسی عجیب و غیرقابل توصیف
اما با این حال
تولدم مبارک
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
می دانم ایراد کار کجاستخوب می دانم که خودم اشتباه کردماما واقعا ایا این حق من استخوب می دانم گرفتاری امروزم عذاب گناهان بیشماری است که کرده اماما خدایا تو ببخشتو بگذر. رحم کن بر بنده حقیرت که جز تو کسی را نداردما گناه می کنیم اما امید به رحمت تو داریم.رحم کن رحم کن رحم کن
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
روز عجیبی بودخواب دوستی که امید را در من زنده کردو اتفاقی شیرین که ارامش را در وجودم جاری ساختاما می ترسم از فردایی که شاید همه اینها خیال باشدو باز من می مانم و کوهی از ناامیدیکه خوب می دانم ناامیدی گناه استو از تو می خواهم خدای مهربانیتویی که می گویی جز تو جای دگر نرویمچشمانم به دستان پر از مهر توستمرا دریاب
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
دوست دارم جوابم را رک بدهیبدون پس و پیشبدون تعارفراحت به من بگوسرنوشت پر از ابهام مرادرست می شود؟همین فردا؟ارامم کنفقط همین
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
درست نشدنشد که نشدفکر می کردم که این بار با دفعه های قبل فرق داردبه هر دری زدم درست نشد که نشددیگر خسته امدوست دارم بخوابمارام و بی صداو هزار افسوس که این روزها آرامش بر من حرام استهر چند که خود کرده را تدبیر نیستاز تو هم دیگر انتظار ندارم خداسالهاست یادگرفته ام که از هیچ کس انتظار نداشته باشمحتی تو که ارامش بخش دلهایی
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی

حتی اگر به ان اعتقاد نداشته باشی
هر کار که میکنی باز دلت گیر است و چشمانت اشکبار

دلها به یکجاست و چشمها منتظر
واقعا شب عجیبی است ...
شب قدر
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
زندگی چیست...؟نه تو می مانی، نه اندوهو نه هیچ یک از مردم این آبادیبه حباب نگران لب یک رود قسمو به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغصه هم میگذردآنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانندبه تن لحظه خود جامه اندوه مـپوشان هرگززندگی ذره كاهیستكه كوهش كردیمزندگی نام نکویی ستكه خارش كردیمزندگی نیست بجز نم نم باران بهارزندگی نیست بجز دیدن یارزندگی نیست بجز عشقبجز حرف محبت به كسیورنه هر خار و خسیزندگی كرده بسیزندگی تجربه تلخ فراوان دارددو سه تا كوچه و پس كوچه و اندازه یک عمر بیابان داردما چه کردیم و چ
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
... و ما گاهی به پوچی, می رسیم
و سخت گرفتار و سردر گم
مثل این روزهای من
و چه سخت است بیرون امدن از سردرگمی
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
نوشته هایت را می خوانند
از شوق کلماتت به پرواز در می آیند
و تو را به خاطر بوسه ای از سر حقیقت
محکوم می کنند
و تو خود نمی دانی به کدامین راه بروی؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
بیقرارم
و سخت اشفته
خستهام
و سخت دل شکسته
بیچارهام
و سخت وامانده
و چه کنم در روزگاری که مردمانش به تنها گذاشتن زبانزدند
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
زمستان به نیمه رسیده
و دلی که هنوز برای نو شدن سخت دست و پا می زند
زمستان به نیمه رسیده
و افسوس که ما هنوز در میان کینه ها گم شده ایم
درختها عریان شده اند و کوهها سپید
و هزار اشک که دلهایمان هنوز سفید نگشته است
زمان چندانی نمانده برای آشتی با خودمان
برای شروعی دوباره
صاف کن دلت را
و روحت را نفسی تازه بدم که عشق در راه است.
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی
از ان روزهایی است که همه درها بسته است
و من در گرداب تشویش و نگرانی سردرگم
گره ای سخت که شاید باز شود
و سوسوی امیدی برای باز شدن این گره
چشمانم منتظر است
تا راه عبور نمایان شود
و من چه سخت محتاج این عبورم
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشانی